تبليغاتX
سماع ستاره

 

خسته بودم؛ و دلتنگ.از این که نمی توانستم خودم باشم، آن خود شاد و سرخوشی که هر وقت تمام می شدم؛ سر به کوه و دشت می زدم و باز سرشار از شادی و سر خوشی بر می گشتم. شش ماه بود که تمام شده بودم. خواستم تا یک هفته از هم دور باشیم شاید دوباره سرشار شوم؛ نگذاشتی. خواستم یک روز، مثل آن موقع ها، سر به دشت بگذارم؛ روزگار نگذاشت.

الان یک ماه است که از هم دوریم؛ دور دور دور...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:22  توسط احسانه  | 

 

دلم برای خودم تنگ شده است؛ که گل می خریدم ٬ شکلات٬ پاستیل٬ شیر قهوه٬ میگو٬ انجیر٬ انار٬ ماست٬چیپس٬ کیک٬  هویج٬ کرفس٬ سیب زمینی٬ نوشابه لایت٬ دستمال کاغذی٬ شامپو... از همه چیز زیاد.

دلم برای خودم تنگ شده است؛ که می ایستادم جلوی آیینه٬ نگاهم به ساعت٬لباس هایم افتاده بر تخت...کدام را بپوشم؟

دلم برای خودم تنگ شده است؛ بام بام دلم...گروپ گروپ قلبم... نوک انگشت هایم سرد.

امروز یکی از تو می گفت؛ یکی دیگر هم. یکی دیگر هم.

فهمیدم دلم برایت تنگ شده است.

نعیمه دوستدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:25  توسط احسانه  | 

 

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه برگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که منتظر او بود.

ــ بابا یک سوال از شما بپرسم؟

ــ بله حتمآ. چه سوالی؟

ــ بابا شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:"این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"

ــ فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

ــ اگر می خواهی بدانی خوب می گویم، بیست دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید، بعد به مرد نگاه کرد و گفت:"می شود لطفآ ده دلار به من قرض بدهید؟"

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:"اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه ای وقت ندارم."

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد. "چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول، از من چنین سوالاتی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدش به ده دلار نیاز داشته. به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

_ خواب هستی پسرم؟

ــ نه پدر بیدارم.

ــ من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این ده دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:"متشکرم بابا!" بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر، چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو، خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:"با این که خودت پول داشتی، چرا دوباره تقاضای پول کردی؟"

پسر کو چولو پاسخ داد:"برای این که پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من بیست دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:22  توسط احسانه  | 

 

 

     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:1  توسط احسانه  | 

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه، خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:11  توسط احسانه  | 

 

هر میوه ای که دست رساندیم، چوب شد

ما لایق بهار نبودیم، خوب شد

این گیر و دار ما و شما در میان راه،

چون روزه باز کردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم،

قربانی لجوج ترین دارکوب شد

آن آتشی که غیرت صد آفتاب داشت،

در یک نفس برودت قطب جنوب شد

آفت نبود تا تپش آرزو نبود

این خانه گر خراب شد از رفت و روب شد

تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت

طغیان رود نیل، که دیدم، رسوب شد

محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:36  توسط احسانه  | 

 

 

مرد جوان مدت زیادی به خورشید نگریست تا جایی که او هم در پشت خانه های سفید دور میدان از نظر پنهان شد. به این فکر کرد که وقتی سحرگاه همین خورشید دمیده بود او در قاره ای دیگر بود،چوپان بود و شصت عدد گوسفند داشت و می خواست به دیدار دختر جوانی برود. صبح او می دانست اگر در دشت حرکت کند چه پیش خواهد آمد و معذالک حالا که خورشید غروب می کرد، او در کشوری ناشناس، بیگانه ای در سرزمینی بیگانه بودکه حتی نمی توانست زبانی را که به آن سخن می گفتند بفهمد. او دیگر چوپان نبود و هیچ چیز نداشت، حتی پول کافی برای بازگشت و دوباره از صفر شروع کردن هم نداشت.

به خود گفت: و همه این ها بین طلوع و غروب یک خورشید. و دلش به حال خودش سوخت که در مدتی کوتاه تر از یک فریاد همه چیز در زندگیش عوض شده بود، پیش از آنکه حتی به موقعیت جدیدش عادت کند.

شرم داشت گریه کند. او هرگز پیش میش هایش هم گریه نکرده بود. اما میدان و بازار خالی بود و او دور از وطن.

گریه کرد. گریه کرد، چون طبیعت عادل نبود و کسانی را که رویاهایشان را باور می کردند گاه این طور پاداش می داد.وقتی با گوسفندانم بودم خوشبخت بودم و خوشبختی ام را با اطرافیانم قسمت می کردم. مردم آمدن مرا می دیدند و از من به گرمی استقبال می کردند. حالا من غمگین و بدبخت هستم. چه باید بکنم؟ من اندوهگین خواهم بود و دیگر به هیچ کس اعتماد نخواهم کرد چون یک نفر به من خیانت کرده است.

کیمیاگر

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:18  توسط احسانه  | 

شاید این پوستر برای فلسطینی ها کشیده شده باشد؛ ولی همه ما در زندگیمان به یک اسراییلی برخورد میکنیم...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 8:37  توسط احسانه  |