
آب
اگر چه بی صدا ترین ترانه بود
تشنگی بهانه بود
من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم
چشم های عاشق تو را
به یاد داشتم
می وزید عطر سیب
سمت خواب های ساده و نجیب
من به جست و جوی تو
در هوای عطر موی تو
رفت و آمد کبود گاهواره ها
زیر چتر روشن ستاره ها
تا هنوز
عاشقم
تا هنوز
صبر می کنم
ابر می رسد
باد مویه می کند
چکه چکه از گلوی ناودان
یاس تازه می دمد
تا هنوز
تشنه ام
تا هنوز
تشنگی بهانه است
آب بی صدا ترین ترانه است
تا هنوز
عاشقم
تا هنوز
صبر می کنم
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:28  توسط احسانه
|

بچه که بودیم زمستون برامون یه معنای دیگه داشت. زمستون یعنی تعطیلی مدرسه، یعنی سرماخوردنای شدید، یعنی باریدن برف، یعنی برف بازی.
یادمه وقتی برف می اومد داداش و بابا می رفتن بالا پشت بوم و برفارو پارو می کردن و ما بازیگوشوانه توی کوچه می ایستادیم و داد می زدیم: "بریز اینور، بابا بریز اینور" و وقتی از یه طرف برفای کوپه شده روی هم می رفتیم بالا و از اون طرفش سر می خوردیم پایین، چه جیغ و دادی راه می افتاد. کم کم بین بچه ها دعوا می شد که "این سرسره مال ماست؛ برو دم در خونه خودتون بازی کن" ولی یه کم بعدش دوباره داشتیم با هم ازش سر می خوردیم پایین.
یا وقتایی که سعی می کردیم برفارو روی هم جمع کنیم و به زور یه آدم برفی_ که به همه چی شبیه بود الا آدم_ درست کنیم بدویم از مامان دو تا زغال و یه هویج بگیریم به زور بگیم اینا چشم و دماغشن و کلی سر کیف شیم با آدمی که ساختیم.
( راستی اگر خدا درست کردن آدم و دست بشر می داد چه شلم شوربایی از توش در می اومد نه؟)
دلم به حال بچه های الان می سوزه. وقتی زمستون می شه دیگه برفی نمی یاد؛ تازه اگرم بیاد هیچ کس پشت بومی رو پارو نمی کنه چون سقف همه ی خونه ها یا ایزوگام دارن یا شیروونین و احتیاجی به پارو شدن ندارن. دیگه بچه ها مزه ی سرسره بازی روی کپه های برف و نمی فهمن؛ دیگه بچه ها نمی دونن تونل باز کردن از توی کپه های برف چه مزه ای می تونه داشته باشه.
ای کاش بچه های ما هم مثل ما بچگی کردنو لمس می کردن. ای کاش.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:26  توسط احسانه
|

احساس میکنم لال شدهام...آن قدر که میدانم چه میخواهم بگویم اما نمی توانم. می خواستم از امروز بگویم در یک سال پیش. 28 دی ماه 1385 که پنج شنبه بود. می خواستم به خاطر بیاورم که در خانه مان چه غوغایی از شور و شادی و شعف به پا بود؛ می خواستم از امروز سال پیش بگویم، از پایکوبی ها، از دست افشانی ها، از برق چشمانی که درشان غمی شیرین موج می زد. می خواستم از همه ی این ها بگویم. ولی احساس می کنم لال شده ام...آن قدر که می دانم چه می خواهم بگویم اما نمی توانم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:18  توسط احسانه
|

میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابهلای آتش و خون جمع کردهام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست
داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمهی احلیمنالعسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزهها تلاوت خورشید، دیدنیست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر
عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان
من بینیازم از همه، تو بینیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
این مطلع منظومه ای است از علیرضا قزوه. ادامه اش را می توانید اینجا بخوانید.
التماس دعا
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:27  توسط احسانه
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:32  توسط احسانه
|