این روزها که می گذرد
حس پرنده ای را دارم
که پس از سال های سال
در قفس ماندن
دوباره
می خواهد پرواز کردن را بیاموزد
بال هایش را باز می کند
و می بندد
اما هنوز
چند قدمکی بیشتر نمی پرد.
تا اوج گرفتن
قدم های زیادی مانده است.
چندین دقیقه قبل برنامه اردیبهشت درباره ازدواج و این که امری است در جهت تعالی که خداوند قرار داده و نماز فرد متاهل چندین برابر فرد مجرد میارزد و... حرف هایی از این دست.
من هم این را حس کرده ام، اما بر عکس اش را.من هم حس کرده ام که در گردابی گیر افتاده ام که مرا به پایین می کشد و هر چه دست و پا می زنم نجاتی در آن نمی بینم. تازگی ها می خواهم سرم را از گرداب کمی بالا بکشم ولی به مجرد تلاشی کوچک سیلی هایی محکم می خورم تا دوباره سرم را به زیر ببرم.
همسرم هم چنین احساسی دارد که می گوید: می خواهم به معنویات بیشتر برسم.
چند وقت پیش یه رمان به دستم رسید به اسم مهدی سنگ تراش که اوضاع قزوین رو در دوره اشغال ایران توسط متحدین تصویر کرده بود.رمان تاریخی خوب و جذابی بود به طوری که وقتی دستم گرفتم تا دو روز نتونستم بذارمش کنار.اگه گیرتون اومد حتما بخونیدش.